محمد ابراهيم آيتى

597

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

بار ديگر كه رسول خدا مىخواست از « قرن » بر شتر خود سوار شود ، « أبو روعه » شتر حضرت را خواباند ، چون رسول خدا سوار شد ، مهار شتر را به دست او داد ، رسول خدا تازيانه‌اى بر شتر زد ، تازيانه به « أبو روعه » برخورد كرد ، رسول خدا به او نگريست و گفت : تازيانه به تو خورد ؟ گفت : آرى . پدر و مادرم فداى تو باد ، چون رسول خدا به « جعرّانه » رسيد او را خواست و براى تلافى آن تازيانه صد و بيست گوسفند به او داد [ 1 ] . سراقة بن مالك بن جعشم مدلجى هنگام رفتن به « جعرّانه » بود كه « سراقة بن مالك » نزد رسول خدا آمد ، و نوشته‌اى را كه از موقع هجرت در دست داشت ، ميان دو انگشت خود گرفت و بلند كرد و گفت : منم « سراقه » و اين هم نوشته‌اى است كه در دست دارم . رسول خدا گفت : امروز روز وفا و نيكى است ، او را نزديك آوريد . « سراقه » نزديك آمد و اسلام آورد و از رسول خدا پرسيد كه : اگر شتران گمشده‌اى را از حوضى كه براى شتران خود پرآب كرده‌ام ، آب دهم اجرى خواهد داشت ؟ رسول خدا گفت : آرى ، براى هر جگر تشنه‌اى اجرى است [ 2 ] . غزوهء طائف در شوّال سال هشتم هجرت رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - پس از فراغت از كار « حنين » رهسپار « طائف » شد ، در اين موقع « كعب بن مالك » قصيده‌اى گفت كه در كتاب سيرهء

--> [ 1 ] - همان مرجع . م . [ 2 ] - امتاع الاسماع ، ج 1 ، ص 421 ، چاپ قاهره ، 1941 م . م .